6
تمنا ...
خانه ی خالی را با خیال تو پر می کنم
هرشب
پیش از آنکه بخوابم
و سکوتش را به سنگسار دستهای تلخ تاریخ می سپارم
و رو به اوج ترین قحقحه ها ی تو
و هقهقه های قهقرایی من
بیش از آنکه بخوابم
.
.
.
من
تمنا ...
خانه ی خالی را با خیال تو پر می کنم
هرشب
پیش از آنکه بخوابم
و سکوتش را به سنگسار دستهای تلخ تاریخ می سپارم
و رو به اوج ترین قحقحه ها ی تو
و هقهقه های قهقرایی من
بیش از آنکه بخوابم
.
.
.
من

به کلاغها بگویید
قصه من اینجا به سر رسید !
یکی
بود و نبود مرا
با خود برد
My body is a cage that keeps me from dancing
With the one I love but my mind holds the key
My body is a cage that keeps me from dancing
With the one I love but my mind holds the key
I'm standing on a stage of fear and self-doubt
It's a hollow play but they'll clap anyway
My body is a cage that keeps me from dancing
With the one I love but my mind holds the key
You're standing next to me, my mind holds the key
I'm living in an age that calls darkness light
Though my language is dead still the shapes fill my head
I'm living in an age whose name I don't know
Though the fear keeps me moving still my heart beats so slow
My body is a cage that keeps me from dancing
With the one I love but my mind holds the key
You're standing next to me, my mind holds the key, my body is a
My body is a cage, we take what we're given
Just because you've forgotten that don't mean you're forgiven
I'm living in an age that, screams my name at night
But when I get to the doorway there's no one in sight
I'm living in an age, they laugh when I'm dancing
With the one I love but my mind holds the key
You're standing next to me, my mind holds the key
Set my spirit free, set my spirit free
Set my body free, set my body free
Set my spirit free, set my body free
آرزومه که یه لحظه رو به روی من بِایستی
آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی
تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهرِ
توی شهرِ بی تو اما دل من با همه قهره
توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته
هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته
شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه
دارم از نفس می افتم مثل یک گیاه هرزه

ظاهرا
دیو قصه
من بودم
همه ی راوایان
چنین گفتند ...
سید مهدی موسوی
گلولهها از بدن بیرون میآمدند و به داخل مسلسلها برمیگشتند، و قاتلها عقب میرفتند و عقبعقبکی از پنجره پایین میپریدند. وقتی آبی ریخته میشد، دوباره بلند میشد و توی لیوان میرفت. خونی که ریخته شده بود دوباره داخل بدن میشد و دیگر هیچکجا، نشانهیی از خون نبود.زخمها بسته میشدند. آدمی که تف کرده بود، تفش به دهانش برمیگشت. اسبها عقبعقبکی میتاختند و آدمی که از طبقهی هفتم افتاده بود، بلند میشد و از پنجره میرفت تو. یک دنیای وارونهی راستکی بود، و این قشنگترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتیام دیده بودم.
زندگی در پیش رو/رومن گاری