'50

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولوی

'49

در زندان بودم و با یک هموطن همبند.

این ترانۀ " ایران ای سرای امید " از بلندگوی زندان پخش شد.

تا که شنیدم زدم زیر گریه!

همبندم گفت :چرا گریه می کنی؟


گفتم : شاعر این ترانه منم!!!


ه.ا.سایه

'48

من عاشقانه دوستش دارم.

و او عاقلانه طردم مي كند

منطق او حتي از حماقت من هم احمقانه تر است

احمد شاملو

15

به روی چشم غزل های من ردیف شدی

به لطف مخمل احساس من لطیف شدی

 

میان آینه های موازی دل و عقل

نشسته ای و قرار مرا حریف شدی

 

چنان به مرمر ذهنم تو را تراشیدم

که عاقبت صنما مصحف شریف شدی

 

هزار شعر نوشتم به یک نگاه تو من

تو یک نگاه نکردی، عجب عفیف شدی!

 

مرا ز ظرف زمان و مکان رهانیدی

به چشمکی که به چشمان من ظریف شدی

 

ز زلف دلکش خرمایی ات به گردن من

چو لاف قامت نخلت زدم تو لیف شدی

 

غزال من غزل من هنوز در پی توست

به شفقتی بنوازش، نگو نحیف شدی

 

مضاف رونق خون جگر که حاصل بود

چه با صفا دل من بر مهت مضیف شدی

 

بس است شاعر تنها، سحر شدست، بخواب

ز بس که خون جگر می خوری ضعیف شدی

من

14

تصنیف

کشیدی کو به کویم آخر ای مه ...... ببستی در به رویم آخر ای مه

دلم را نشکن و صبحی برون آی ...... که بشکانی سبویم آخر ای مه

بگو با اشک و مژگان درگهت را ...... بروبم یا بشویم آخر ای مه

برس بر داد این دل خنده ای کن ...... رسان بر آرزویم آخر ای مه

غبار دشمنی بنشان و بنشین ...... دمی را رو به رویم آخر ای مه

بگو گر من از این در سر بتابم ...... به جز مهرت چه جویم آخر ای مه

تو گل رویی و مشکین بوی، بگذر ...... اگر بی رنگ و بویم آخر ای مه

پریشانی شام تار بی تو ...... بپرس از تار مویم آخر ای مه

نکویی می کم و گهگاه بشنو ...... غزل های نکویم آخر ای مه

نماز چشم مستت را نگاهی ...... به خون گیرم وضویم آخر ای مه

به جز تصنیف حسن سرو نازت ...... نباشد گفت و گویم آخر ای ماه

غم و هجر و خیال و آرزویت ...... گرفته چهارسویم آخر ای مه

به پاره پاره های دل نماندست ...... دگر تاب رفویم آخر ای مه

سرم قربان چشمت، دار گیسو ...... بیفکن بر گلویم آخر ای مه

دمی دم بر دمم ده تا ببینی ...... به باغ عرش رویم آخر ای مه

سحرگاهان بنالم تا شب آید ...... شبانگاهان بمویم آخر ای مه

ره عشقت دراز و عمر کوتاه ...... بپایم یا بپویم آخر ای مه

گیا را آبرو گل باشد و بس ...... مکن بی آبرویم آخر ای مه

دگر با یاد یار مهربانم ...... چه جای بوی جویم آخر ای مه

ز من برگشته روی کار جانا ...... نمی دانم چه گویم آخر ای مه

در اول بار گفتم بی نظیری ...... همان را هم بگویم آخر ای مه

...

اگر تنها وگر در جمع، تنها

به سوی توست سویم آخر ای مه

من

13

خوش بخوان بر دل این خسته نوایی بلبل

کاخرین خاطره ی عشق و وفایی بلبل

 

خبر آمد که جوانی هوسی بود و گذشت

بگذریم ، آخ ، هوا را ، چه هوایی بلبل!

 

نغمه از غصه تهی می کن و شنگول بخوان

فکر کن بی خبر از قصّه ی مایی بلبل

 

فکر کن باغ و بهار است و گل و وصل و شراب

فکر کن هم نفس ساز صبایی بلبل

 

به در آی از قفس سینه ی تنگم که شکست

عاقبت تک تک بتهای کذای بلبل

 

طاقت ماندن و غم نیست ولی بدتر از آن

همت رفتن و آهنگ درآیی بلبل

 

به جوانی شده ام پیر و چه کامی چه مهی

و چه اوهامی و الهام و صفایی بلبل

 

باز شب آمد و مهتاب و همان عادت پیر

پای دیوانی و دیوانه سرایی بلبل

 

شیوه ی چَه چَهم آموز که عشق و چِه و چِه

می درد پرده ی اوزان هجایی بلبل

 

نیست این شام بجز نغمه ی نغزت دگری

نعمه سر کن که خود این شام خدایی بلبل

 

خانه خالیست، زمین سرد، زمان بی حرکت

پدرم سوخت ، خدا را تو کجایی بلبل

 

مُردم و باز مرا قفل قفس باز نکرد

خوش به حالت ز غم دوست رهایی بلبل

 

شب دراز است و سیاه است و کجا باید رفت

که امان از غم جانسوز جدایی بلبل

 

درد مردم همه درمان شده است و تنها

درد تنهایی من مانده، دوایی بلبل

 

تمام ِ من

*بیت آخر از استاد شهریار

می رویم

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست

،

،

،

شب بخیر

 

شهریار