دو شنبه
سگرمه های تو در هم شدند و افکارم
تو از دوشنبه پریشانی و من افگارم
دو روز پیش نشستیم باهم و گفتی
سه روز دیگر از این شهر می کشم بارم
از اینکه شهر مرا بی تو حبس می گردد
نگفتمت که تو گفتی ملولِ تکرارم
همیشه مخزن اسرار بودم و خاموش
کنون که می روی آخر چه جای اصرارم
همیشه پای تو بودم میان شادی و غم
من از تمام نفس های تو تل انبارم
همیشه پای تو بودم ولی ندانستی
که دل به دست تو دادم که صحبتی دارم
تو حرف می زدی و من خمار صورت ماه
خمار و صورتکی بر رخم که خمارم
اسیر بودم و تاثیر خنده خنده ی تو
اسید بود به زنجیر سرد پندارم
اسیر عصر همان جمعه ها که می گفتی:
اگر که حوصله داری بیا به دیدارم
اگر که حوصله دارم؟!! مگر نمی دانی
به شوق عصر همین جمعه هاست بیدارم؟
و جمعه می شد و دست و دلم که می لرزید
و عصر می شد و والعصر، نازنین یارم!
و عصر می شد و سنگ صبور می گشتم
و خنده هات که باید به سینه بسپارم
و عصر می شد و مضمون برای هفته ی بعد
برای رقص غزل ها و نغمه ی تارم
و ساعتی که دگر از دوازده بگذشت
و روز رفتن بی بازگشت دلدارم
نخواستم که بدانی که عاشقت بودم
که با تمام سبکباری ام گرفتارم
که آنکه آمده چندی طبیب تو باشد
خودش به ضجّه بیفتد که: سخت بیمارم
تو هم ز پشت نقابم ز چشم لرزانم
نخواستی که بخوانی چقدر تب دارم
و در وقوع وداع تو چند ساعت بعد
خودت بگو، چه بگویم تو را نیازارم؟
خدای را، که چو گفتم خدا نگهدارت
چگونه بغض گلوی خودم نگه دارم؟
صفای خلوت من بن بودی و اگر رفتی
چه فرق بین من و این چهار دیوارم
به وقت رفتنت از خنده ی تصنّعی ام
بخوان: عزیز! من از این سقوط بیزارم
بخوان: هزار و یک عصر دگر من از چشمت
به جرم سرقت خواب شبم طلب کارم
بخوان غزل غزل سررسیدِ سوخته ام
کو سوختی، که به خون ساختم، که ناچارم
برو، اگرچه امیدیست واهی اما من
هنوز زنده ی یک جمعه ی دگربارم
بمان، که شعر من این بار هم به سر نرسید
هنوز در الف ابتدای طومارم
92.4.4