گل آدم

شب شهیدان فنا زلف تو را شانه زدند

یا که آتش به دل بی دل دیوانه زدند

 

دوش دیدم مزه ی خون دلم، شادی تو

کامیاران همه پیمانه به پیمانه زدند

 

ماه می خواست که آیینه ی حسنت باشد

گرگها تا به سحر زوزه ی مستانه زدند

 

نوشداروی شفا بود هر آن نیشتری

که حبیبان به تن خسته طبیبانه زدند

 

نان اصنام بریدند به سحر نخ و بند

تا که بر خنجر ابروی تو دندانه زدند

 

شاعران آتش خنیای خیالات تو را

وه چه ماخولی و خونین و غریبانه زدند

 

ساروان خردم کشت نهانی تب عشق

شبروان قافله را خامش و رندانه زدند

 

خنده ای کرد و ملایک بشکفتند و شکافت

سقف افلاک و به جایش همه میخانه زدند

 

عاشقان بازی و تزویر نمی دانستند

دل به دریای غمت گر زده جانانه زدند

 

چه لئیمانه به هنگام بهاران اسحار

تعارفی خشک به تنهایی ویرانه زدند


92.6.23

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند    حافظ